محمد رضا
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      نوشته های کال و نشسته (یک بار دیگه سعی کردم خودکشی کنم. این دفعه دماغم رو خیس کردم و کردم توی سر پیچ لامپ، متاسفانه سیم کشی اتصال کرد و فیوز پرید و فقط یخچال را زدم چپه کردم. من هنوز در اندیشه ی مرگ، ماتم گرفته‌ام. آیا زندگی پس از مرگ هم وجود دارد؟ و اگر دارد، می‌شود آنجا بیست و یک بازی کرد؟ (( این وبلاگ به دلایلی که خودمم نمی‌دونم فقط با فایر فاکس قابل دیدن هست)))
واگویه‌هایی از عاشقیت سیال در پایتخت نویسنده: محمد رضا - ۱۳٩٠/٥/۱

پارک ساعی- ساعت چهار و سی و دو دقیقه بعد از ظهر

روی نیمکت پرتی لای درخت ها نشست و ساک دستی اش را گذاشت روی نیمکت. لحظه ای به ساعت نگاه کرد و بعد با عجله عینکی با شییه های ته استکانی از جیب کت نخ نماشده اش بیرون آورد و گذاشت روی چشم‌هایش. دقیقه‌ای به درخت های سفید خم شده از برف زل زد و بعد انگار چیزی از پشت آسمان وحی شده باشد کاغذ سفید تا خورده‌ای را از جیب ساک دستی‌اش بیرون کشید و با خودکار قرمزی شروع کرد به نوشتن.

"سلام سوفی

نامه‌هایت دیشب رسید. هردو با هم. هنوز عادت دو نامه با هم فرستادن را ترک نکرده‌ای. یا هیچ نامه‌ای نمی‌فرستی یا دوتا دوتا با هم. مرسی. به خاطر نامه‌ها و آن اس ام اس معرکه امروز صبح و تلفن خوب دیروز بعد از ظهر و سه تا ایمیل دیشب و چیزهای دیگر. مرسی به خاطر همه چیز. من البته هنوز نامه‌هایت را باز نکرده‌ام و فعلا هم خیال ندارم آن‌ها را باز کنم. ایمیل‌ها را هم باز نکرده‌ام. شاید بعدها آن‌ها را خواندم، اما فعلا تصمیم ندارم. منظورم از بعدها زمانی‌ست که بتوانم بخوانم‌شان. خب، الان نمی‌توانم. یعنی از باز کردن نامه یا ایمیل یا حتی جواب دادن به تلفن‌هایت می‌ترسم. راستش دلم برای خودم می‌سوزد. این اولین باری‌ست که توی زندگی دلم برای خودم می‌سوزد. تا حالا بارها خودم را با قساوت تمام آزار داده‌ام. با قساوت تمام کشته‌ام؛ با بمب‌های کوچک و بزرگی که توی روحم جاسازی کرده‌ام. بمب‌هایی که وقتی منفجر شده‌اند تا مدت‌ها نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم. با عشق‌های ناممکن و دوست داشتن‌های شدیدی که از همان اول می‌دانسته‌ام راه به جایی نمی‌برند. تا حالا هزار بار از خودم پرسیده‌ام که وقتی نمی‌توانی تا آخر یک عشق بروی چرا عاشق می‌شوی؟ نمی‌دانم توی آن نامه‌ها و ایمیل‌ها چه نوشته‌ای، اما هر چه باشند نمی‌خواهم بخوانم‌شان. این‌طوری راحت‌ترم. این‌طوری کمتر رنج می‌کشم. اگر توی آن‌ها بمب گذاشته باشی یا گل رز، من نه گل رز را می‌خواهم نه بمب را. من می‌خواهم تا آن‌جا که در توان آدمی مثل من است فراموشت کنم. تو را. چشم‌هایت را. موهایت را که مدام از لای روسری می‌ریزند توی صورتت. دست‌هایت را که با آن انگشتری نگین سبز و ساعت فانتزی صفحه بزرگ دخترانه‌شان دلم را آشوب می‌کند. خب، من خسته‌ام. خسته شده‌ام. از عاشقیت و دوست داشتن‌های شدید. من واهمه‌ای ندارم از اینکه هزار بار اعتراف کنم در برابر معصومیت سپید و روشنی مثل زن، درمانده می‌شوم. می‌خواهم برای اولین‌بار چیزی را که دارد توی دلم متولد می‌شود و هنوز جنین کوچکی‌ست (جنین کوچکی‌ست؟) سقط کنم. اتفاق تو نباید می‌افتاد و حالا که افتاده‌است من باید خودم را عادت بدهم به فراموش کردن آن. از هر هزار دختر یکی از آن‌ها برای من سوفی می‌شود و من باید تکلیف خودم را، یعنی تکلیف دلم را با این سوفی‌ها که با خودشان یک کوه پیدا عشق و هزار کوه ناپیدا اندوه می‌آورند روشن کنم. لعنت به این دنیای عوضی بی سر و ته. لعنت به این دنیای هیشکی به هیشکی و هرکی به هرکی که آدم‌ها حتی برای عاشق نشدن هم اختیاری از خودشان ندارند.
این نامه را قبل از اینکه سر قرار بیایی دارم تند تند می‌نویسم. روی همان نیمکت همیشگی. روی همان نیمکت سنگی که پنج بار رویش نشستیم و تو هربار به جای نگاه کردن به من زل می‌زدی به درخت‌های دور، اما شلیک می‌کردی توی سینه‌ام. حالا این نیمکت هم اضافه شده‌است به یکی از چیزهایی که تو در آن تجلی کرده‌ای. این آخرین باری‌ست که با هم روی این نیمکت خواهیم نشست. جنین را که سقط کردم، دیگر روی این نیمکت سنگی نخواهم نشست. آدم‌هایی مثل من همان بهتر که بروند توی بیابان زندگی کنند. جایی که نه چشمانی باشد که شلیک کنند، نه موهایی که بریزند توی صورتی، نه نیمکت سنگی معناداری، نه..."

- سلام
پسر سرش را از روی کاغذ تا دست‌های زنی که برابرش ایستاده بود بالا آورد. لحظه‌ای زل زد به ساعت فانتزی صفحه‌بزرگی که به مچ کوچک زن مقابلش بسته شده بود، اما هر چه سعی کرد نتوانست چشم‌هایش را بالاتر ببرد. انگار نیرویی غریب چشم‌هایش را دوخته بود به آن دست‌های کوچک رویایی. نگاهش را باز برگرداند به کاغذ توی دستش و آن‌قدر به کلمات سرخ توی کاغذ نگاه کرد تا گویی موجی از آب کلمات سرخ را با خودش برد.

بخشی از تهران در بعداز ظهر- نوشته مصطفی مستور

  نظرات ()
مرگ در می‌زند نویسنده: محمد رضا - ۱۳٩٠/٤/٧

تاحالا شده خانمتون رو ناراحت کرده باشید و ایشونم گفته باشه: برو که انشاالله خبر مرگت رو برام بیارند! بعدم بگذاره بره و پشتشم که شما باشید یه نگاه نکنه! شما هم نادم از کرده خویش در به در دنبال یه بهونه باشید تا بتونید برید دوباره سر حرف رو باز کنید و...

خب یه راه حل براتون دارم. در این جور مواقع تنها موضوعی که می‌تونه برای شخص مقابل جالب باشه همون خبر مرگتونه. پس به این سایت یه سری بزنید تا از زمان وقوع مرگتون با خبر بشید و این خبر رو به اطلاع آن دل شکسته فوق الذکر برسانید. 

البته در هنگام بیان زمان سفرتون به ابدیت می‌تونید با رعایت کامل مولفه‌های فیلم های بالیوودی مقادیری خودتون رو لوس کنید شاید اگه به زمان مرگتون چیزی نمونده باشه، طرف حاضر شه این دم آخری تنهاتون نگذاره!

My Armageddon's day is Sep 13 2065

یاد این شعر عباس صفاری افتادم

آدمها به همان خونسردی که آمده اند 
چمدانشان را می بندند 
و ناپدید می شوند 
یکی در مه 
یکی در غبار 
یکی در باران 
یکی در باد 
و بی رحم ترینشان در برف

  نظرات ()
معرفی کتاب: دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد نویسنده: محمد رضا - ۱۳٩٠/٤/٧

"دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد" نام رمان کم حجمی‌ است از شهرام رحیمیان، نویسنده ایرانی مقیم آلمان. این کتاب به عنوان اولین اثرش در سال 1380 توسط نشر نیلوفر چاپ شد.

دکتر نون که از معتمدین مصدق به حساب می‌آمده، پس از کودتا 28 مرداد دستگیر می‌شود. در زندان او را شکنجه می‌دهند تا به یک مصاحبه رادیویی علیه مصدق تن دهد. اما او بخاطر قولی که به مصدق داده به هیچ عنوان زیر بار این خیانت نمی‌رود. تا اینکه بعد از سه ماه صدای شیون همسرش را از سلول کناری می‌شنود و
گمان می‌کند بخاطر مقاوت اوست که همسرش، ملکتاج هم مورد شکنجه قرار گرفته و از آنجایی که دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد، برای نجات او راضی به انجام مصاحبه می‌شود.

اما پس از آزادی متوجه می‌شود که همه آن صداهایی که می‌شنیده تنها یک صحنه‌سازی بوده و او  فریب خورده است. عذاب وجدان تمام وجودش را فرا می‌گیرد.  فکر اینکه چرا به خاطر ملکتاج به مصدق خیانت کرده یک لحظه راحتش نمی‌گذارد.

داستان با دو راوی اول شخص و سوم شخص روایت می شود، طوری که گاهی خط به خط دیدگاه ها جابه‌جا
می‌شوند و همین تکنیک باعث شده پریشانی و چند پارگی شخصیت دکتر نون به خوبی نمایان شود.

دکتر نون در واقع جزء سیاسیون دهه سی است که اصطلاحا از آنان به عنوان نسل شکست خورده یاد می شود. نسلی که بعد از دستگیری مصدق کنج انزوا اختیار کرد و تن به همکاری با رژیم کودتا نداد. دکتر نون در مقطعی از زندگی بین عشق و ایدئولوژی، عشق یعنی ملکتاج را انتخاب می کند. اما چندی بعد عذاب وجدان به سراغش می آید و سعی می کند با گوشه گیری از جامعه و طرد همسرش از خود انتقام بگیرد. انتقامی که در نهایت باعث تباهی زندگی خود و همسرش می شود.

بنظرم رمان "دکتر نون ...." بیشتر از اینکه یک رمان سیاسی باشد یک عاشقانه تلخ است. داستان تراژیک سیاستمداری که نتوانست عشق رو بدون سیاست زندگی کند. سرگذشت دکتر نون بی‌اختیار من را یاد شعر شاملو می‌اندازه:

هرگز کسی این گونه فجیع

به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم

  نظرات ()
تجربه‌های مشترک درد نویسنده: محمد رضا - ۱۳٩٠/٤/۳

معرفی کتاب: آویشن قشنگ نیست – نوشته حامد اسماعیلیون- برنده‌ی جایز‌ه‌ی‌ادبی‌گلشیری 1388

مجموعه داستان آویشن قشنگ نیست که بیشتر به یک داستان کوتاه اپیزودیک می‌ماند تا مجموعه داستان، قصه شش نفر از اهالی کوچه دولتشاهی کرمانشاه است که زمانه برای هر کدام سرنوشتی متفاوت رقم می‌زند اما با تجربه‌ای مشترک. رضا، مهدی، بهادر، اهورا، نیلوفر و نیما راوی‌های اول شخص داستان حامد اسماعیلیون هستند که هر کدام در فصلی جداگانه به شرح ماجرای خود می‌پردازند.

حامد اسماعلیون زاده کرمانشاه و متولد1355 است. دندانپزشک است و دیگر از او باید بعنوان یکی از نویسندگان جلای وطن گفته یاد کرد. چرا که چند سالی‌ است به تورنتو مهاجرت کرده. البته هنوز هم در عرصه ادبی فعالیت دارد و کتاب جدیدش با نام قناری باز سال پیش توسط نشر چشمه به چاپ رسید.

آویشن قشنگ نیست، با رضا شروع می‌شود. فصلی که می‌توان آن را بهتر فصل کتاب نامید. جوانی که بر اثر سانحه‌ی رانندگی جان باخته و حالا دارد برای ما با بیانی آمیخته با طنز از گذشته می گوید، از آرزوها و فرصت‌هایی که به حکم تقدیر یا بی‌کفایتی خود از کف داده و از آنها چیزی جز حسرت برایش نمانده.

راویان داستان که همه از اهالی یک محله و یک کوچه هستند، هرکدام دچار سرنوشت تلخی می‌شوند. بین این شش نفر بنظر می‌رسد تنها نیما که به خارج از کشور مهاجرت کرده زندگی‌اش سر و سامانی گرفته است. نیما راز این موفقیت را در نامه‌اش به رضا این چنین بازگو می‌کند: ((می‌دانی رضا جان دیگر یاد گرفته‌ام با این چیزها غمگین نشوم.‏))

انگار او هم اگر در ظاهر زندگی رو ‌به‌راهی دارد به این دلیل است که آموخته در چنین روزگاری سخت‌تر احساساتی شود، که کمتر برنجد، که کمتر درد بکشد.

طرز فکری که مهدی و رضا به آن نمی‌رسند و همین هم سبب می‌شود تا آخرین ثانیه‌های عمر خود -در مورد رضا حتی بعد از مرگ- دچار حسرت و پشیمانی باشند.

حیفم می‌آید در فضایی که دوستان نویسنده و ناشر به طرح روی جلد کتاب کمتر توجه‌ای نمی‌کنند، از طرح هوشمندانه علی زعیم طراح جلد آویشن قشنگ نیست حرفی نزنم . طرح جلد نقشه یک مکعب باز شده است که در هر طرف آن شش نقطه حک شده . همانند یک تاس که تمامی وجهش شش بوده. شش شخصیت اصلی رمان. 

کتاب با مرگ رضا شروع و با تولد دختر نیما تمام می‌شود. جایی که نیما در نامه‌اش خطاب به رضا این چنین می‌گوید:

(( شاید اصلا در آینده برنامه یک سفر به ایران را بریزیم . بگذار دخترمان به دنیا بیاید .پنج ماه دیگر .اسمش را می گذاریم آویشن.قشنگ نیست؟))

 

 

پی‌نوشت:

تاجایی‌که می‌دانم این داستان‌ها یک راوی هفتمی به نام وحید هم داشته که بنا به دلایلی از کتاب حذف شده است .

  نظرات ()
سنجاق سر منیر نویسنده: محمد رضا - ۱۳٩٠/۳/٢٢

سنجاق سر منیر

آی آدم کفری میشه... وقتی بعد یه صبح تا شوم سگ‌دو زدن توی این شهر شلوغ و خر تو خر، همچینکه میای یه دقیقه پات رو دراز کنی توی این قوطی کبریتی که سر ماه نصف درآمدت رو راهت هاپولی میکنه، یهو پات گیر می‌کنه به دسته صندلی، خرت و پرتهای این بچه و از همه بدتر فرو میره تو سنجاق سر منیر که هنوز بده سی سال زندگی نتونستم، توی این کلش که از اون ننه خدا بیامرش به ارث برده بکنم که بابا، این خرت و پرتهای لامصب رو وقتی میای جم کنی یه دستی هم رو زمین بکش ببین سوزنی چیزی رو زمین جا نمونده باشه. حالا ما بهجهنم میره تو دست و بال این بچه. یحتمل منم دست آخر مثل اون آقای مرحومش نصفه شبی  توی یه غلت شبونه و خمار خواب یکی از همین سوزنهای سر راهی میره توی کلهم و فاتحه.

البت دیگه شکایتی ندارم. دیگه آب از سر ما گذشته. اون زمون که باید حرف میزدیم و پیش ننجون خدابیامرزمون سفره میکردیم این دل لاکردار رو که از عشق دختر خالهبزرگه پاک آب روغن قاطی کرده بود، عینهو همایون-که چقد دون کوفت کرد و دست آخرم صدایی قد جیک جیک یه گنجیشک هم ازش در نیومد- لام تا کام حرف نزدم.

بگمها، مقصر فقط من نبودم، تقصیر نن‌جونمم بود که تاب کلفتهای خانجون مادرشوهرش رو نیاورد، که وقت و بیوقت جلوی غریبه و آشنا دخترزا بودن عروسش رو با هر نیش و کنایهای که میشد تو سرش میکوبید. اینطور شد که اینقدر ترتر زائید تا بعد پس انداختن هفت تا دختر، پسر کاکل زریش که ما باشیم به دنیا اومد و نن‌جون از شر نگاههای سنگین خانجون خلاص شد. اما دیگه اینقدر دور و برش رو بچه پر کرده بود که وقت نکرد دوتا تخم کفتر به خورد ما بده که این زبون لامصب یه تکونی بخوره.

دلمونم که دیده بود آبی از این زبون توک گرفته گرم نمیشه، راهش رو از همون اول جدا کرده بود. این بود که یه وقتهایی همچین که به خودم می اومدم، میدیدم تو اتاق پنج دری خانجون، پشت پنجره کوچیکهی در وسطی، همون که صاف جلوی در اتاق خالهبزرگه وا میشد، با ترس و لرز و قایمکی مشغول دیدزدن دختر کوچیکش کوکب بودم.

کوکب با اون چارقد سفیدش و دمپایی پلاستیکی صورتیای که آقاش خیرِ سرش چند سال پیش از سفر مشهد واسش سوغات اورده بود، میاومد تو حیاط واسه جمع کردن ملافههایی که هر روز صبح خاله بزرگه با خدا میدونه چقدر غر و بد و بیراه انداخته بودشون رو بند رخت.

و این فرصتی می شد واسه من دستوپا چلفتی بیعرضه که یه دل سیر نگاه کنم دختر خالهم و که دیگه حق صحبت کردن باهاش رو نداشتم،  بعد اون دعوای خونوادگیای که سر چندرغاز ارث و میراث آقاجون به پا شده بود و بخاطرش عباسآقا بابای کوکب یهویی از کوره در رفته بوده و زرتی زده بود تو گوش آقام. از اون ورم دو تا خواهر بالاخواه شوهرهاشون در اومده بودند و افتاده بودن به جون هم و ننجونم این وسط با همون گلدون جهیزیه مادرش خانجون، زده بود سر خواهر بزرگشو شکسته بود.

شکر که آقاجون و خانجونم هر دو ریق‌رحمت و سرکشیده بودند و اون شب نبودند ببینند که چه تحفه‌‌هایی پس انداختن. 

همون شب وقتی برگشتیم خونه هنوز کفشامون و نکنده بودیم که آقام همچین یه داد قائم زد و حکم کرد دیگه کسی تو این خونه حق نداره اسم آدمهای خونه روبرویی رو بیاره. تو حیاطم که هم رو میبینید سرتون رو میندازید پایین و از بغلشون رد میشید. تا یکی دو ماه دیگه که یه پول و پلهای جورکنم و بکنیم بریم از این خراب شده.

این گیس و گیسکشی کدورتی درست کرد که صاف خورد وسط من و کوکب و هر کدوممون رو پرت کرد یه گوشه ای. انگاری بزرگتر‌‌ها یادشون رفت یا دیگه دوست نداشتن به یاد بیارن که منی بود و کوکبی.

کوکب که به حکم حجب و حیاء زنونش لب از لب باز نکرد و ما هم که بیدل و جراتتر از این حرفها بودیم که رو حرف بزرگترامون حرفی بزنیم و ابرو خم کنیم. ناچار خزیدیم تو چاردری و شروع کردیم به ثانیه شماری واسه شاشیدن تحفه‌‌ی عباس آقا.

بازم خدا رو شکر که خاله بزرگه پس انداخته بود چنین پسر شاشویی رو  وگرنه ما با چه بهونهای و اصلا کجا میتونستیم اینطور راحت بشینیم و دخترخالهمون رو دید بزنیم. مگه این عباس آقای خوش غیرت می ذاشت دختر آفتاب مهتاب ندیدش پا تو حیاط و کوچه بزاره. اونم تازه از وقتی بو برده بود پسر باجناقش که ما باشیم، همچین بگی نگی یکم سرو گوشش می‌جنبه.

به لطف همین جمع کردن لحافهای بچهی شاشوی عباس آقا بود که کوکب تو حیاط آفتابی میشد و اونوقت بود که  ما دعا دعا می کردیم که نیمچه بادی بیاد و چنگی بزنه و سر بده اون چادر لامصب و بریزه بیرون اون موهای صاف و یکدست مشکیروکه لاکردار دلمونم و بد اثیر خودش کرده بود.

بگذریم... کوکب که قسمتمون نشد. منیر هم زن بدی نیست، البت اگه یکم حواسش رو جم کنه. حالا گیریم موهاش فرفری باشه، این‌طور به بخت فر خورده مام بیشتر میاد.

فقط ما آرزو بدل موندیم یه شب که خسته و آویزون از کار برمیگردیم تو این خونه بیصاحاب، همچین که میایم پامون رو دراز کنیم صد تا خرت و پرت فرو نره تو پر و پامون.

-         آخ...

این بچه هم داره عین ننه و ننه بزرگش میشه.

-         کوکب ... پدرسوخته... بیا این گل سرت رو بردار، بازم رفت تو پای بابایی .

  نظرات ()
تنهایی ونگوگ نویسنده: محمد رضا - ۱۳۸٩/٧/۱

ایده تازه‌ای در سرم بود و این پیش‌طرحی از آن است. این بار موضوع تابلو همان اتاق خواب خودم است، اتاقی که در آن فقط رنگ است که اهمیت دارد و ضمن آن که با سادگی و یک‌دستی خود شکوهی به اشیا داده ‌است، نشان می‌دهد که این اتاق چیزی جز محل خواب و استراحت نیست. خلاصه بگویم، نگاه کردن به این تابلو باید موجب استراحت فکر و بیش از آن آسودگی خیال شود.

نامه‌ی ونگوگ به تئو برادرش


  نظرات ()
آژیره وسط دو نیمه نویسنده: محمد رضا - ۱۳۸٩/٤/۸

اواسط نیمه اول مسابقه برزیل و شیلی بود که دیدم صدای گوش‌خراش آژیر خطری از سمت خیابون بلند شد!

اینقدر بلند و ناگهانی بود که خواهرم از ترس داشت زبونش بند می‌اومد!

فکر کردیم جنگی شده یا لابد زلزله‌ای چیزی در راهه!

ما هم هرچی دمه دستمون بود پوشیدیم و زدیم بیرون.

درب خونه رو که باز کردم خیابون پر آدم بود. اونم ساعت یازده و نیم شب!

از سر و وضع مردم معلوم بود هرکی صدای آژیر رو شنیده با عجله هرچی داشته و نداشته به تن کشیده و زده بیرون. حالا نمی‌دونم این وسط چرا یهو منو جو گرفت و رو کردم به فرشته‌خانوم همسایه بالایی‌مون که بغلم ایستاده بود و سلام کردم! بیچاره چه حالی پیدا کرد وقتی مجبور شد با پیژامه مامان‌دوزی که به‌ حتم کاره دست خودشم بود جواب سلامم رو بده.

بعد از نگاه متعجب فرشته‌خانوم بود که تازه یادم افتاد اصلا واسه چی اومدم بیرون. دنبال منبع صدا می‌گشتم که دیدم یه سری ماشین پلیس با یه وانت و چند تا آدم هم روش دارند از طرف چهاراه میان به سمت ما.

نزدیک‌تر که شدند و صدای بلندگو که واضح‌تر شد متوجه رابطه دادهای صدا و اون چهار نفری شدم که پشت وانت ایستاده بودند. صدا داد می‌زد:

این‌ افرادی که می‌بینید از آقایون، لات‌های محلتون هستند که در راستای طرح مبارزه با عاملین ایجاد کننده فضای رعب و وحشت در شهر، توسط برادران کماندو‌ی ما دستگیر شده‌اند. حالا اهالی محترم محله هاشمی به این آقایون لات یه نظری بندازید (البته چشم خواهر برادی) ببینید اگه چهرشون براتون آشناست و قبلا پرشون به پرتون خورده و باعث آزار و اذیت‌تون شدند، به ما اطلاع بدید که چنان چوبی در آستینشون کنیم که دیگه از این غلط‌ها نکنند و بفهمند مملکت همچین که این تلویزیون‌های بیگانه (بالاخص پارازیت) توی بوق‌و‌کرنا می‌کنند هرکی هرکیه هم نیست که بیایند تو روز روشن با لاتبازی برای اهالی طفلکی حوزه ما رعب و وحشت ایجاد کنند...

آقاهه همین‌طوری آژیر می‌کشید و حرفهایی که روی کاغذ نوشته بود یا براش نوشته بودند، بدون اینکه واوی جا بندازه با دقت و صدای بلند تکرار می‌کرد و کم‌کم توی غروب خورشید... ببخشید توی پیچ چهار‌راه گم شد. البته صدای آژیرش تا چند دقیقه‌ای توی گوشمون ونگ می‌زد و طنین‌انداز خیابونمون شده بود.

رفتن وانت و محو تدریجی و اون شاعرانگی جیر‌جیر لنت‌های چرخ‌هاش به وقت پیچیدن تو پیچ چهار‌راه و حرف‌های آقای صدا،دل هممون رو تکون داد، زلزله واقعی اتفاق افتاده بود، انگار بذر شادی توی چهره تک‌تک اهالی محل پاشیده باشند،اهالی با دلی آسوده و خاطری جمع از اینکه در مملکتی امن (حالا گیریم تنگ) سر روی بالش می‌گذارند راهی خونه‌هاشون شدند تا نیمه دوم بازی برزیل و شیلی رو در کمال آرامش ببیند و همیشه در یاد قدردان برادرانی باشند که بخاطر حفظ همین آرامش در شهرها آژیر می‌کشند.

  نظرات ()
The man with the golden arm نویسنده: محمد رضا - ۱۳۸٩/٤/٥

جدیدا جو دیدن فیلم های کلاسیک ما رو گرفته

همین دیروزم یک فیلمی دیدم به کارگردانی اتو پرمینگر به نام

مردی با بازوی طلایی  the man with the golden arm

با بازی فرانک سیناترا و کیم نواک. بگفته یکی از دوستان این اولین فیلم امریکایی هست که صحنه تزریق مواد رو مستقیما نشون میده.

کلا این اتو پریمنگر آدم خاصی بوده. کارنامه کاریشم اینطور نشون می ده که علاقه عجیبی به ساخت اولین ها داشته!

مثلا اولین فیلم همجنسبازی. اولین فیلم تجاوز و ....

امیدوارم فیلم هاش برگرفته از تجربیات شخصیش نبوده باشه. چون اینطوری معلوم میشه زندگی سختی رو تجربه کرده بوده.

توصیه می کنم این فیلمش رو از دست ندید

 

پی‌نوشت: همین امروز فهمیدم اولین فیلمی که در تیتراژش نام اصلی افرادی که در لیست سیاه بودند رو آورده، همین فیلم اتو پرمینگر بوده! 

  نظرات ()
لحظات روحانی تحویل سال نو نویسنده: محمد رضا - ۱۳۸٩/٤/٥

روی تخت دراز کشیده و خیره شده به فنجونی که گذاشته روی شکمش. با هر پکی که به سیگارش می زنه، فنجون همراه با شکمش به پائین می‌ره و دوباره برمی‌گرده بالا. بنظر میاد از این بازی خیلی خوشش اومده باشه که فواصل کام هاش رو هی داره زیادتر می‌کنه.

یه نیم ساعتی هست که ولش کردم و گذاشتم سرگرم بازیش باشه اما اگه چیزی بهش نگی تا یک ساعت دیگه دخل یه پاکت سیگار رو میاره. درواقع دخل خوش رو. دیگه نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم...


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
ساعتی پس از صبحانه نویسنده: محمد رضا - ۱۳۸٩/٤/٥

در این صبح سراسر تعطیل
چه فرق می کند تن
به آن ساتن لغزان و خنک بسپاری
یا به تکه ای از آفتاب پائیزی که دارد
در به در    و پنجره به پنجره
دنبالت می گردد

از طرز نگاهم  باید حدس میزدی
که من ِ ظاهران فرامشکار و سر به  هوا
خطوط کشیده اندامت را دقیق
تا مرز نامرئی شدن هر چه پیراهن از بر کرده ام

اگر می دانستی جایت
سر میز صبحانه چقدر خالی ست
و قهوه     منهای شیرین زبانی تو
چقدر تلخ
من و این آفتاب بی پروا را
آنقدر چشم انتظار نمی گذاشتی

قهوات دارد سرد می شود
و طاقت آفتابِ نشسته بر صندلی ات طاق
مگر چقدر طول می کشد
انتخاب پیراهنی که ساعتی دیگر
باید از تن در آوری.

عباس صفاری- خنده در برف

  نظرات ()
هیولا نویسنده: محمد رضا - ۱۳۸۸/۱٢/٢

بصورت کاملا تصادفی حین اینکه آقای راننده  در حال تنظیم آیینه‌اش هست نگام به صورت خودم می افته. اینم ازون تصادف هاست‌ها. از همون‌ها که پل استر اسمش رو گذاشته هیولا و شخصیت شاچز رمان هیولاش، دائما زندگیش دست‌خوش این تصادف ها می‌شه!

توی فاصله همون چند ثانیه کش‌‌وقوش آیینه، به رابطه تلخی پی می‌برم. یه رابطه تلخ ریاضی. از بچگی از ریاضیات متنفر بودم. متوجه برقراری یه معادله الاکلنگی در چهره‌م می‌شم. به طرز غریب و غم‌انگیزی داره موهای سرم می‌ریزه که بهر‌حال مقتضیات سن هست و گریزی ازش نیست، اما چیزی که باعث تعجبه و زمینه‌ساز چنین رابطه‌ی غریبی شده دماغم که هر روز داره بزرگتر میشه. به عبارتی هرچی سرم روبه طاسی می‌ره، دماغم عرصه رو برای رشد فراخ‌تر می‌بینه.

فکر می کردم کلیه دماغ‌ها از سنین 25 سالگی به بالا دیگه رشدشون متوفق می‌شه، اما به لطف آقای راننده ای که نمی‌دونم چطور تازه ساعت 12:30 بعداز ظهر فهمیده آیینه ش تنظیم نیست، به این ذهنیت احمقانم پایان می‌دم.

دارم نتایج مشاهدات و اکتشافاتم رو به دفترچه یادداشتم منتقل می‌کنم که متوجه فعالیت نامحسوس دختر خانومی که سمت راستم نشسته می‌شم. داره با کنجکاوی به دفترچه‌م نگاه می‌کنه که شاید بتونه از این خطوط درهم و کج و موجی که حاصل دست خط بد من و دست انداز ها و چال چوله های این کلانشهر بزرگه، متوجه چیزی بشه.

نیم نگاهی بهش می اندازم که می‌بینم با لبخند ریزی جواب می‌ده. و همین جاست که متوجه ظرافت محسور کننده‌ای می‌شم که در همه ابعاد وجودی خانوم مستتر شده. البته به‌غیر از بعد سومش. یعنی برای دماغش باید استثنا قائل شد چون کاملا مشخصه اونم مثل من دچار بحران رشد نابهنگام دماغ در سنین کهن سالی شده. با این حال ذوق زده می شم چون خیلی وقت میشه که  از یک لبخند ریز اونم با چنین کیفیت مطلوبی بی نصیب بودم. یه ریزه با خودم فکر میکنم می‌بینید، هنوز هیچی نشده فکرم هم تحت تاثیره اون داره ریز ریز فکر می‌کنه -  شاید هیولای واقعیی یا به عبارتی اون تصادف زندگی همین خانوم محترمی باشه که کنارم نشسته... واقعا چقدر احمقم که ذهنم رو درگیر اون معادله احمقانه ریاضی کردم.

صفحه ای رو که مشاهداتم رو توش یادداشت می کردم، به سرعت پاره می کنم. و با سرعتی مضاعف شماره تلفنم رو روی برگ بعدی می نویسم و با ظرافت خاصی که در شان خانوم محترم باشه بهش تحویل می‌دم.

در همین حال هست که از خودم می‌پرسم چرا هیولا؟!!

اونم آدم با این ظرافت!!!


------------------

دیده ها و شنیده ها:

در باغ‌های کندلوس خانم جعفری به یکی از دوست‌های کاوه که ازش سوال می‌کنه که چقدر پیر شدین، پاسخ می ده:

- ما زن ها زود پیر می‌شیم، چون عروسک بازی یه بچگیمونم جدی یه و پای عمرمون حساب می‌شه!

  نظرات ()
شروع نویسنده: محمد رضا - ۱۳۸۸/۱٢/۱

دوباره می‌رم سراغ همون قالب همیشگی. ساده و بی غل و غش. دوست داشتنی. توی این همه شلوغ پلوغی ذهن و زندگی، حداقل دیدن شمایل این یکی... روراست آرومم می کنه.

 روی دکمه "نمایش وبلاگ" کلیک می کنم.

زل می زنم به صفحه خالی... 

یه وبلاگ جدید...

 

دیده ها و شنیده ها:

در فیلم حکم خسرو شکیبایی در گوشه رضا معروفی(عزت الله انتظامی) میگه:

تو معروفی... معروفی به اینکه بچه گی هات با شیطون تو یه چاله می شاشیدی.

پیشنهاد:

فیلم لعنتی های بی‌آبرو تارانتینو رو ببینید. یه عشق بازی دیگه با سینما از تارانتینو. حتی این دفعه تو تاریخم دست می‌بره و هیتلر رو می‌کشه!!!  برات پیت عالی بود مخصوصا قسمت دون کورلئونه اش. گروه معروف به حروم زاده های عوضیشم که حرف نداشت با اون روش های خاص خودشون، واسه گشتن نازی ها!!!

چهره دختر یهودی هم عجیب شبیه اما تورمن بود. و چه فرار معصومانه‌ای داشت بعد از کشته شدن خانواده اش.

  نظرات ()
مطالب اخیر واگویه‌هایی از عاشقیت سیال در پایتخت مرگ در می‌زند معرفی کتاب: دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد تجربه‌های مشترک درد سنجاق سر منیر تنهایی ونگوگ آژیره وسط دو نیمه The man with the golden arm لحظات روحانی تحویل سال نو ساعتی پس از صبحانه
کلمات کلیدی وبلاگ معرفی کتاب (۳) آویشن قشنگ نیست (۱) حامد اسماعیلیون (۱) شهرام رحیمیان (۱) جایز‌ه‌ی‌ادبی‌گلشیری (۱) دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد (۱) مرگ (۱)
دوستان من سومینا یک پزشک هیاهوی دلنشیننِ بودن اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من